قند تلخ
فریاد را همه می شنوند ، هنر واقعی شنیدن صدای سکوت است ملائکه و شیاطین اغلب به دیدارم می آیند. به زودی یاد گرفتم چگونه خود را از آنها برهانم. برای فرشتگان دعایی طولانی می خوانم ، حوصله شان سر می رود ! و برای شیاطین گناهی حقیر مرتکب می شوم ، آنها نیز می گریزند ! پائولوکوئیلو وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشون ميده تو1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده. (چارلزاسپنسر چاپلين) مرحوم دکترعلی شریعتی کتاب کوچه آبانروز از آبانماه برابر با دهم آبانماه در گاهشماری ایرانی … اینک آبها را میستائیم، ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده ای در جام مینایی آه بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوش رنگ صحرایی ره بسی دور است لیک در پایان این ره ...قصر پر نور است فروغ فرخ زاد چه روزهای خوب که در من و تو گل آفتاب می رویید به شهر شهره شعرو شراب می رفتیم به کهکشان پر از آفتاب می رفتیم قلندرانه - گریبان دریده تا دامن به آستانه حافظ - خراب می رفتیم... --------------------------- "منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن"
پريشانم،
چه ميخواهي تو از جانم؟!
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي.
خداوندا!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني
به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايهي ديوار بگشايي
لبت بر کاسهي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرفتر
عمارتهاي مرمرين بيني
و اعصابت براي سکهاي اينسو و آنسو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر روزي بشر گردي
ز حال بندگانت با خبر گردي
پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.
مستاصل شد... از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.
گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم....
قدری پایین تر آمد.
وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟
آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.
وقتی کمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟
ما از هول خودمان یک غلطی کردیم، غلط زیادی که جریمه ندارد.
احمد شاملوجشن آبانگان خجسته باد

آبهای فروچکیده و گردآمده و روانشده و خوبکـُنش ِ اهورائی را…
(یسنا - هـات ۳۸ — بند ۳)



